پارک شادی

پارک شادی
دختر کوچولویی بود به اسم پناه.
پناه تازه به مدرسه رفته بود.
این اولین سالی بود که از خانه بیرون میرفت و وارد دنیای بزرگترِ مدرسه و دوستهای جدید میشد.
روزهای اول، همهچیز برایش تازه و هیجانانگیز بود؛ کیف کوچکش را با ذوق روی دوشش میانداخت، با مامانش تا مدرسه میرفت و با کنجکاوی به بچههای دیگر نگاه میکرد.
اما چند هفته که گذشت، چیزی تغییر کرد.
پناه دیگر مثل قبل نمیخندید.
کمتر حرف میزد، بیشتر گوشهای مینشست و گاهی آنقدر در فکر فرو میرفت که حتی صدای مامانش را هم نمیشنید.
مامان پناه متوجه این تغییر شده بود.
یک روز غذای مورد علاقهی پناه را درست کرد.
ـ پناه جان، غذای مورد علاقهات رو درست کردم!
اما پناه فقط آرام گفت:
ـ ممنون مامان…
یک روز دیگر با او بازی مورد علاقهاش را انجام داد.
حتی یک عصر، بالشها را روی زمین گذاشتند و با هم یک قلعهی بزرگ ساختند؛ اما پناه فقط لبخند کوچکی زد و دوباره ساکت شد.
مامانش چند بار پرسید:
ـ عزیزم چیزی شده؟
پناه شانههایش را بالا انداخت.
ـ نه مامان… چیزی نیست.
اما مامان میدانست که گاهی «چیزی نیست» یعنی «هنوز نمیدانم چطور دربارهی چیزی که توی دلم هست حرف بزنم.»
پس دیگر اصرار نکرد.
فقط کنار پناه ماند.
چند روز بعد، برای اینکه حالوهوایش عوض شود، دستش را گرفت و با هم به پارک رفتند.
پناه روی تاب نشست، سرسره رفت و کمی بازی کرد؛ اما باز هم آن شادی همیشگی را نداشت.
همان موقع، مامان پناه با مادر یکی از بچهها که روی نیمکت نشسته بود، همصحبت شد.
مامان پناه آهی کشید و گفت:
ـ چند وقته پناه خیلی ساکت و ناراحته. هر کاری میکنم نمیفهمم چه چیزی اذیتش میکنه.
آن خانم گفت:
ـ شاید بهتر باشه اول با خودش بیشتر صحبت کنید. اگر دیدید ناراحتیاش ادامه داشت، میتونید از یک مشاور یا پزشک کودک هم کمک بگیرید. ولی یک جای عجیبی هم هست که شاید خوشتون بیاد…
مامان پناه با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
خانم لبخندی زد و گفت:
ـ پارک شادی.
ـ پارک شادی؟
ـ آره. میگن بچههایی که دلشون پر از حرفهای نگفتهست، وقتی به اونجا میرن، کمکم یاد میگیرن بفهمن چه احساسی دارن و چطور دربارهش حرف بزنن.
بعد آدرس پارک را روی یک تکه کاغذ نوشت و به مامان پناه داد.
چند روز بعد، مامان پناه تصمیم گرفت همراه دخترش به آنجا برود.
وقتی به آدرس رسیدند، پناه با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ مامان… اینجا که اصلاً شبیه پارک نیست!
جلوی آنها یک ساختمان قدیمی و عجیب بود؛ با پنجرههای بلند و دیوارهایی که انگار سالها بود کسی آنها را رنگ نکرده بود.
کنار در، پیرمردی ایستاده بود.
موهای سفیدی داشت و عصای باریکی در دستش بود. نگاهش آرام و عمیق بود؛ طوری که انگار چیزهای زیادی میدانست که دیگران از آنها خبر نداشتند.
مامان پناه پرسید:
ـ ببخشید… اینجا پارک شادیه؟
پیرمرد لبخند زد.
ـ بله. درست آمدید.
بعد به پلههای پشت سرش اشاره کرد.
ـ از این پلهها بالا بروید. آسانسور نداریم.
پناه با تعجب به پلهها نگاه کرد.
ـ یعنی پارک بالای این ساختمونه؟
پیرمرد فقط لبخند زد.
ـ شاید…
مامان دست پناه را گرفت و با هم شروع کردند به بالا رفتن.
یک طبقه…
دو طبقه…
سه طبقه…
هرچه بالاتر میرفتند، صدای خنده و بازی بچهها بیشتر به گوش میرسید.
اما عجیب بود.
هرچه پلهها تمامنشدنیتر به نظر میرسیدند، پناه بیشتر میترسید.
بالاخره ایستاد.
ـ مامان…
ـ جانم؟
ـ من میترسم. میشه برگردیم؟
مامان چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
ـ راستش من هم یک کم ترسیدم. ولی فعلاً چیز خطرناکی ندیدیم. اگر دوست داشته باشی، چند پلهی دیگه میریم و اگر هنوز ترسیدی، برمیگردیم. لازم نیست کاری رو که نمیخوای انجام بدی.
پناه دست مامانش را محکمتر گرفت.
و دوباره راه افتادند.
چند قدم بعد، پناه ناگهان گفت:
ـ مامان…
ـ بله؟
ـ من خیلی ناراحتم.
مامان این بار فقط گفت:
ـ میخوای برام تعریف کنی؟
پناه سرش را پایین انداخت.
ـ چون… من هیچ دوستی ندارم.
مامان چیزی نگفت.
فقط دست دخترش را نوازش کرد.
پناه ادامه داد:
ـ تو مدرسه نتونستم با کسی دوست بشم.
ـ چرا؟
پناه کمی فکر کرد.
ـ یه روز یه دختر اومد که با من دوست بشه. ولی من از ظاهرش خوشم نیومد و بهش گفتم نمیخوام باهاش دوست بشم.
بعد مکث کرد.
ـ بعدش خودم رفتم سراغ یه دختر دیگه که خیلی خوشگل و بامزه بود. ولی اون منو مسخره کرد و گفت: «کوچولو! برو با همسنهای خودت بازی کن.»
صدای پناه آرامتر شد.
ـ از اون روز با خودم فکر کردم شاید من اصلاً بلد نیستم دوست پیدا کنم.
مامان خم شد و همقد دخترش شد.
ـ پناه جان، فکر میکنم الان دو تا چیز توی دلت هست.
پناه پرسید:
ـ چه چیزهایی؟
ـ یکی ناراحتی از حرف اون دختر… و یکی هم شاید کمی پشیمونی از حرفی که خودت به اون دختر اول زدی.
پناه ساکت شد.
چون حرف مامانش درست بود.
ـ آره…
مامان گفت:
ـ آدمها گاهی اشتباه میکنن. من و تو هم ممکنه اشتباه کنیم. مهم اینه که وقتی فهمیدیم کاری درست نبوده، بتونیم اشتباهمون رو جبران کنیم.
پناه پرسید:
ـ یعنی من دختر بدی بودم؟
مامان فوراً سرش را تکان داد.
ـ نه عزیزم. یک رفتار اشتباه، تو رو تبدیل به یک آدم بد نمیکنه. میتونی بگی «اون روز اشتباه کردم و نباید فقط به خاطر ظاهرش دربارهاش تصمیم میگرفتم.» اما این هم به این معنی نیست که باید با هر کسی دوست بشی.
پناه پرسید:
ـ پس با چه کسی دوست بشم؟
مامان لبخند زد.
ـ با کسی که کنارش احساس امنیت و آرامش میکنی، باهات محترمانه رفتار میکنه و تو هم میتونی باهاش مهربون باشی.
همان لحظه، صدای زنگ کوچکی شنیده شد.
پناه و مامانش به بالا نگاه کردند.
آخرین پله درست جلوی یک درِ بزرگ و نورانی بود.
در باز شد…
و پشت آن، چیزی بود که پناه تا آن روز ندیده بود.
پارک شادی.
ورودی پارک مثل یک دروازهی نورانی بود؛ انگار یک پرتال جادویی وسط ساختمان باز شده باشد.
پناه با چشمهای گرد شده گفت:
ـ وااای!
آن طرف در، یک پارک بزرگ و رنگارنگ بود.
تابهای رنگی، سرسرههای بلند، الاکلنگ، درختهای پر از شکوفه و نیمکتهای کوچک.
گوشهای هم خوراکیهای خوشمزه چیده شده بود.
اما چیزی بیشتر از همه توجه پناه را جلب کرد.
بچههای زیادی آنجا بودند؛ کوچک و بزرگ، با موها و چهرههای متفاوت، با لباسهای متفاوت و حتی با اخلاقهای متفاوت.
بعضیها پرحرف بودند، بعضیها خجالتی.
بعضیها سریع دوست پیدا میکردند و بعضیها آرامآرام به دیگران نزدیک میشدند.
کنار ورودی، خانمی مهربان ایستاده بود.
لباسش آنقدر سفید و روشن بود که پناه فکر کرد شاید یک فرشته باشد.
زن لبخند زد و گفت:
ـ خوش آمدی پناه.
پناه با تعجب پرسید:
ـ شما اسم منو میدونید؟
زن خندید.
ـ اینجا، قبل از اینکه آدمها اسم همدیگر را بدانند، سعی میکنند دل همدیگر را بشناسند.
بعد یک لباس رنگی به پناه داد.
ـ این لباس رو بپوش.
پناه لباس را پوشید و وارد پارک شد.
اما خیلی زود متوجه شد که اینجا با یک پارک معمولی فرق دارد.
هر بار که کودکی احساس خاصی پیدا میکرد، چراغ کوچکی بالای سرش روشن میشد.
وقتی کسی خوشحال بود، چراغش میدرخشید.
وقتی کسی ناراحت بود، نورش آرام و کمرنگ میشد.
وقتی کسی عصبانی میشد، چراغش قرمز میشد.
و وقتی کسی میترسید، چراغش آبی میشد.
خانم مهربان گفت:
ـ اینجا قرار نیست کسی احساساتش رو قایم کنه. اینجا یاد میگیریم احساساتمون رو بشناسیم و بعد تصمیم بگیریم باهاشون چه کار کنیم.
پناه پرسید:
ـ یعنی اگه عصبانی بشم، اشکالی نداره؟
ـ عصبانی شدن اشکالی نداره. اما اینکه به خاطر عصبانیت کسی رو بزنیم یا اذیت کنیم، درست نیست.
ـ اگه ناراحت باشم چی؟
ـ ناراحت بودن اشکالی نداره. میتونی گریه کنی، حرف بزنی، کمی تنها باشی یا از یک بزرگتر کمک بخوای.
پناه کمی فکر کرد.
ـ اگه یکی باهام بد حرف بزنه چی؟
خانم گفت:
ـ اول یادت میمونه که حرف بدِ دیگران، ارزش تو رو تعیین نمیکنه. بعد اگر لازم بود محکم میگی: «من دوست ندارم اینطوری با من حرف بزنی.» و اگر رفتار بد ادامه پیدا کرد، از معلم، مامان، بابا یا یک بزرگتر قابل اعتماد کمک میگیری.
پناه لبخند زد.
کمی بعد، پناه در گوشهای از پارک دختری را دید که تنها نشسته بود.
دختر دندانهای نامرتبی داشت و یکی از دندانهای جلویش هم خراب بود.
پناه ناخودآگاه یاد همان روزی افتاد که به خاطر ظاهر یک دختر، نخواست با او دوست شود.
چند لحظه مردد ماند.
بعد جلو رفت.
ـ سلام.
دختر سرش را بالا آورد.
ـ سلام.
ـ میای با هم بازی کنیم؟
دختر لبخند زد.
ـ آره!
آن دو با هم به سمت تابها رفتند.
پناه خیلی زود فهمید که دختر، چشمهای قشنگی دارد؛ اما چیزی که بیشتر از چشمهایش دوست داشت، مهربانی او بود.
با خودش فکر کرد:
«اگر فقط به ظاهرش نگاه میکردم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم چقدر دوست خوبی میتونه باشه.»
اما همانجا یک اتفاق مهم افتاد.
پناه دید دو کودک دیگر هم کنار دختر آمدند و یکی از آنها گفت:
ـ من دوست ندارم باهاش بازی کنم، چون قیافهاش قشنگ نیست!
پناه ناراحت شد.
این بار جلو رفت و گفت:
ـ میتونی باهاش دوست نشی، اما نباید به خاطر ظاهرش مسخرهاش کنی. آدمها ممکنه با هم فرق داشته باشن.
دختر دیگری که آنجا بود گفت:
ـ ولی اگر با کسی دوست نشیم، یعنی آدم بدی هستیم؟
پناه سرش را تکان داد.
ـ نه. ما مجبور نیستیم با همه دوست بشیم. اما میتونیم با همه محترمانه رفتار کنیم.
خانم مهربان که از دور آنها را میدید، لبخند زد.
چون پناه داشت یکی از مهمترین درسهای پارک شادی را یاد میگرفت:
دوست داشتن با مجبور بودن فرق دارد.
تو میتوانی انتخاب کنی با چه کسی دوست باشی.
اما لازم نیست برای دوست نبودن با کسی، او را تحقیر کنی.
کمی بعد، پناه پسری را دید که با عصبانیت اسباببازی را از دست یک کودک دیگر کشید.
کودک شروع به گریه کرد.
پناه جلو رفت، اما خانم مهربان آرام دستش را گرفت.
ـ صبر کن. اول ببینیم چه اتفاقی افتاده.
پسر عصبانی بود.
ـ اون نمیذاشت من بازی کنم!
خانم گفت:
ـ میفهمم عصبانی شدی. اما عصبانی بودن اجازه نمیده اسباببازی رو از دستش بکشی.
پسر چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ میتونم نوبتم رو بخوام؟
ـ بله.
پسر به کودک دیگر نگاه کرد.
ـ وقتی نوبتت تموم شد، میتونم من بازی کنم؟
کودک سرش را تکان داد.
و این بار، بدون دعوا، نوبتها را با هم تقسیم کردند.
پناه لبخند زد.
فهمید که در پارک شادی، قرار نیست همهی بچهها همیشه مهربان و بیاشتباه باشند.
آدمها ممکن است اشتباه کنند.
اما میتوانند اشتباهشان را بفهمند، عذرخواهی کنند و رفتار بهتری را امتحان کنند.
آن روز، پناه چیزهای زیادی یاد گرفت.
یاد گرفت ناراحتیاش را پنهان نکند.
یاد گرفت اگر چیزی اذیتش میکند، میتواند دربارهاش حرف بزند.
یاد گرفت اگر خودش اشتباه کرد، لازم نیست از خودش متنفر شود؛ میتواند اشتباهش را جبران کند.
یاد گرفت همهی بچهها مثل هم نیستند و ظاهر آدمها، تمام چیزی نیست که دربارهی آنها باید بدانیم.
و از همه مهمتر، فهمید:
قرار نیست با همه دوست باشیم.
اما میتوانیم با همه محترمانه رفتار کنیم.
اگر کسی مهربان بود، میتوانیم به او فرصت بدهیم.
اگر کسی اشتباه کرد، میتوانیم دربارهی رفتارش حرف بزنیم.
و اگر کسی ما را مسخره کرد، اذیتمان کرد یا کاری کرد که احساس ناامنی کنیم، لازم نیست تحملش کنیم.
میتوانیم از آنجا فاصله بگیریم و از یک بزرگتر قابل اعتماد کمک بخواهیم.
وقتی وقت رفتن رسید، پناه دوباره به سمت دروازه رفت.
قبل از خروج، برگشت و به خانم مهربان نگاه کرد.
ـ من دوباره میتونم بیام؟
خانم لبخند زد.
ـ هر وقت احساساتت شلوغ شد، لازم نیست حتماً دنبال یک پارک جادویی بگردی.
پناه با تعجب پرسید:
ـ پس کجا برم؟
خانم دستش را روی قلب خودش گذاشت.
ـ اول اینجا را نگاه کن.
پناه دستش را روی قلب خودش گذاشت.
ـ بعد حرف بزن.
ـ با کی؟
ـ با مامان، بابا، معلم یا هر بزرگتر قابل اعتمادی که کنارت احساس امنیت میکنی.
پناه لبخند زد.
وقتی از دروازه بیرون آمد، دوباره خودش را در همان ساختمان قدیمی دید.
پلهها را پایین رفتند.
اما این بار دیگر پناه از ساختمان نمیترسید.
پیرمرد کنار در ایستاده بود.
پناه به او نگاه کرد و گفت:
ـ خداحافظ!
پیرمرد لبخند زد.
ـ خداحافظ، پناه.
وقتی پناه و مامانش از ساختمان دور شدند، پناه دست مامانش را گرفت و گفت:
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ میخوام یه چیزی برات تعریف کنم…
مامان لبخند زد.
ـ من گوش میدم.
و پناه شروع کرد به حرف زدن.
این بار، نه به خاطر اینکه دیگر هیچ غمی نداشت…
بلکه چون یاد گرفته بود غم، ترس، خشم و تنهایی هم احساساتی هستند که میشود دربارهشان حرف زد.
و شاید بزرگترین جادوی پارک شادی همین بود.
اینکه پناه یاد گرفته بود احساساتش را بشناسد، نه اینکه از آنها فرار کند.
پایان
این قصه بهصورت رایگان توسط DT Land، فروشگاه لباس کودک، تهیه و منتشر شده است.
هرگونه کپیبرداری، بازنشر، تغییر و انتشار این اثر بدون اجازه، پیگرد قانونی دارد.














